داستان : «انگشتر نقره»
در شهری دور، جوان فقیری به نام سلیم زندگی میکرد. او در بازار شاگرد پیرمردی زرگر بود اما نه به خاطر طلا، بلکه به خاطر یادگیری درستکاری نزد او مانده بود. پیرمرد همیشه میگفت:
> «زر و زیور آدم را بزرگ نمیکند؛ اصالت چیزیست که با قلبت زندگی میکنی، نه با جیبَت.»
روزی مردی ثروتمند و مغرور وارد دکان شد. او دستش پر از انگشترهای طلا و الماس بود اما باز هم میخواست گرانترین انگشتر را بخرد تا بیشتر فخر بفروشد. چشمش به انگشتری ساده از جنس نقره افتاد که در قفسه بود. خندید و گفت:
ـ این چیه؟ شبیه چیزیه که فقرا دستشون میکنن!
پیرمرد گفت: ـ آن برای فروش نیست.
ثروتمند اخم کرد: ـ چرا؟ اگر قیمتش را بالا ببرم چطور؟ مثلاً ده برابر پولش را میدهم!
پیرمرد لبخند زد: ـ آن انگشتر ارزشش به پول نیست. برای کسی ساخته شده که شایستگیاش را داشته باشد.
ثروتمند خشمگین شد و رفت. اما سلیم کنجکاو شد و از استاد پرسید: ـ مگر این انگشتر چه ارزشی دارد؟
پیرمرد گفت: ـ این انگشتر را پدرم برای کسی ساخت که روزی زندگیاش را نجات داد. نه برای طلا بودنش، نه برای قیمتش. ارزشش به داستانی است که پشت آن است. اصالت همین است سلیم؛ چیزی که با وفاداری، صداقت و انسانیت به دست میآید. چیزی که هیچکس نمیتواند بخرد… حتی ثروتمندترین آدمها.
سالها بعد، وقتی پیرمرد از دنیا رفت، آن انگشتر به سلیم رسید؛ نه به خاطر پولی که داشت، بلکه به خاطر انسانیتی که نشان داده بود.
---
نتیجه:
گاهی آدمها فکر میکنند با پول میشود احترام، بزرگی یا اصالت خرید. اما اصالت خریدنی نیست؛ ساخته میشود… با رفتار، با شرافت، با انسانیت.
برچسب:
نویسنده: شیوا رضایی